نامه‌های زیبای دست‌نویس

دیوی در جستجوی آنه

از آشغال تا عاشقال

اومدم بیرون

دنبال جایی میگشتم که بشینم و استراحت کنم

دو تا کیسه آشغال شرکت بغلی کنار دیوار بود

با خودم گفتم کنار اینها احتمالا بوی بدی میاد و بهتره اینجا نَشینم

اما جور دیگه ای عمل کردم

گفتم حمید تو هم بشین اینجا تا بدونی فاصله ی کمی هست از انسان بودن تا آشغال بودن

نشستم و شدیم سه تا کیسه آشغال

همینطور نشسته بودم و توی فکر فرو رفته که ناگهان تو اومدی با چشمای خوکشلت و من از جام بلند شدم..

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۱ساعت 0:50  توسط دیوی  | 

سوگند به قلم و آنچه مینویسد که ما دیوانه‌ایم

هر لحظه‌ی زندگی مثل برگهای کاغذی است. هر روز ما آدمها کلی فعالیت میکنیم. ورقهای کاغذی زندگیمان را پر میکنیم. ما مثل خودکارها هستیم.

بعضی‌هایمان مثل خودکارهای تبلیغاتی فقط ظاهرمان شیک است. با یک لبخند مصنوعی و جمع کردن تمام انرژی توی چشمانمان در خیابان و مترو مفت میرسیم به صاحبمان. در کارایی اما بسیار مسخره‌ایم. مدام قطع و وصل میشویم موقع نوشتن. آنقدر غرغرو هستیم که صاحبمان به بدترین شکل ممکن به زندگیمان پایان میدهد. شوتمان میکند توی سطل آشغال.

بعضیهایمان اما اصالت داریم از یک شرکت معتبر. با کلی ریزه‌کاری و کیفیت روی شخصیتمان. در شهر کتاب کلی قیمت داریم. توی دست صاحب خوش سلیقه‌مان باله میرقصیم و خوش مینویسیم. ممکن است هدیه شویم به یک استاد مهربان و تا ابد بمانیم در قلبها

همانطور که آدمها دنبال نیمه گمشده اند ما خودکارها هم منتظر آن صاحبیم که ما را در آغوش دستانش بگیرد و خدا میداند او کیست. قرار است چه بر سرمان بیاورد. به کجاها ببرد. به کجاها بکوبد. چند بار گممان کند و با ما چه بنویسد.

هر چقدر هم که روان باشیم و جوهر پس ندهیم و گم نشویم در هیاهوی زندگی اما میدانیم همیشه در ضرریم. بالاخره روزی جوهرمان تمام میشود و از خودکار بودن به بیکار بودن تبدیل میشویم. مثل بازنشست شدن.

از ما تنها میماند یادگاریهای نوشته شده بر روی صفحه های کاغذی روزگار..

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور ۱۴۰۱ساعت 23:7  توسط دیوی  |