دیوی در روستا

دانشمندان عاشق نیستند. نمیدانند برای فراموش کردن بُعد زمان لازم نیست با سرعت نور رفت. میشود چند روزی در روستایی از استان اردبیل ساکن ماند. آنقدر خوش میگذرد که زمان از یاد میرود شاید هم بر باد میرود. از آن بادهایی که مدام تو را قلقک میدهد. نه می دانی امروز چند شنبه است و نه این که چندم برج است. دلت می خواهد لابلای خوشه های گندم مزرعه ها دراز بکشی و با نفسی عمیق از هوای به به روستا ریه هایت را پر کنی و صدای روشن شدن موتور قلبت را بشنوی که چیزی شبیه به صدای زلال آب و جیک جیگ گنجشکها است. با دوتا بال روی شانه های دلت که به آسمان میروی، سرت هوس خاک پاک زمین را می کند. سر به سجده میگزاری. وسوسه میشوی بمیری در آن تپه ها و کوه ها و مزارع. خوراک مورچه های روستا شدن سعادت میخواهد.

آدم ها که هیچ. نگویم برایتان. حتی حیوانات روستا هم با تهران فرق دارند. یک بار به دنبال زیبارویی از میدان ولیعصر همینطور مسیرم به پارک لاله افتاد. وارد پارک که شدم آنقدر زیباروهای متنوعی بود که زیباروی ما لابلایشان گم شد. و اما بیشتر از لاله بهش میامد که نامش باشد گربه. اسم پارک را میگویم. آخر به گربه ها قدری احترام میگذاشتند و پذیرایی میکردند که از تازه داماد مهمان در خانه مادر زن نمیکنند. مثلا جنیفری را دیدم تنی چند از گربه ها را روی ران خود لش نموده و غضروفهایشان را مالش میداد. دوست جنیفر که لابد آنجلا مینمود با خضوع و خشوع و لبهایی به رنگ انار سرخ به حضرات گربه میفرمود: قربانتان گردم قزل آلا بیاورم با دلستر استوایی یا ماهیچه با شامپاین. نبودید ببینید گربه خان چه عشوه می آمد. قلبمان به درد آمد از این گربه سالاری در این شهر گربه ها، پارک لاله. هنوز از فمنیسم راحت نشده بودیم که افتادیم توی کتیسم. حالا توی روستایمان برای سگی که سه چهار تا گله را مواظبت میکند و شبها امنیت روستا را برقرار، یک تکه نان خشک لواش انداختیم، تا خود شهر تهران افتاده بود دنبالمان، لیسمان میزد از محبت و معرفت.
+ بعد از انتشار این نوشته دراز کشیدم جلوی تلویزیون. مستندی پخش میشد به نام 'خارجی' درباره زندگی پروفسور رحمت اله قدیمی چرمهینی. بسیار زیبا بود. مرتبط بود با همین نوشته ام. حس کردم هدیه ای است از طرف خداوند برای من. پیشنهاد میشود دانلود کنید و ببینید.
برچسبها: آرامش, طبیعت, مستند, دانلود