خسته از مسیر پاکوب. فکر کردم که مسیر دیگری و بهتری باید باشد. زدم به بیراهه چشمک زن. بعد از نیم ساعت در گمراهی چشمم افتاد به راهنما به ردپا و پشکل گوسپندان. فهمیدم مسیری که آمدم درست است و بهترین. مسیر محلیهای همانجا بود.
+کاش بعضی مدرکداران گوسپند ، اندازه پشکل، راهنمای خوبی باشند..
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۳ساعت 20:25  توسط دیوی
|
حرف میزد و میشست غمهای دل مرا. میگفت مصیبتهای بزرگ، برای آدمهایی است که ظرفیت بزرگی دارند. انسانترند..
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد ۱۴۰۳ساعت 20:16  توسط دیوی
|
الف) وارد اتاق بچه های خدمات شد. قرآن را باز کرد. به هر کس از اسکناسهای دویست هزار تومنی لای قرآن تعارف کرد. دکتر میخواست پول عیدی بدهد. اما پولهای لای قرآن فرق داشتند. ارزشش بیشتر از این حرفها بود. ارزشش انگار دویست میلیون دلار بود. اصلا پول نبود. انگار یک دنیا محبت بود.
ب) همهی فامیل جمع شده بودند. اسمهای منتخب را یکی یکی روی کاغذ نوشتند. گذاشتند بین صفحهها و کتاب را بستند. پدربزرگ چشمهایش را بست، چیزی زیر لب زمزمه کرد و کتاب قرآن را باز کرد. نام کودک از نو رسیده مشخص شذ. نه این همه ماجرا نبود. تنها یک اسم در قالب آدمی نبود. انگار این آدم حالا روح داشت. خدا بود..
+کاش میشد با اپ حبلالمتین هم اینکارها را کرد.
+ نوشته شده در جمعه چهارم خرداد ۱۴۰۳ساعت 22:6  توسط دیوی
|