روایت است پیامبری به کنار دریا بگذشت، صیادی را دید که دامی بینداخت و گفت: «به نام شیطان» ؛ماهی بسیار درافتاد. یکی دیگر دامی درانداخت و گفت: « به نام رحمان» ؛ ماهی اندک درافتاد!
پیامبر گفت: بارخدایا! این همه به توست ولکن این چیست؟
خدای تعالی فرشتگان را گفت حال این هر دو بهشت و دوزخ را بر وی عرضه کنید. چون بدید؛ گفت: راضی شدم.
کیمیای سعادت
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۱ساعت 1:54  توسط دیوی
|
من ایمان دارم حتما یه روزی میاد، اونی که دوستش داری، هر کجای عالم که باشه میتونی یه لحظه چشماتو ببندی و اسمشو توی دلت زمزمه کنی و وقتی چشماتو باز میکنی جلوت ظاهر و حاضر بشه. بتونی واقعی حسش کنی. قطعا اون روزا خیلی حال میدن. البته برای ما شیاطین شباش بیشتر:D
+اونایی که دوستت ندارن و نمیان اما باید فیل ترش کن یا همون قند شکن نصب کنی :p
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۱ساعت 20:47  توسط دیوی
|
من همیشه توی مترو یا اتوبوس ماسک میزنم. یوقت فکر نکنید بخاطر ک مونا یا ک رونا یا این فولان یا آن فولان زا میزنم. نه جانم . یبار اومدم نزنم، داشتم از بوی خوش ملت خفه میشدم، میمردم.. :))
حالا جدای از شوخی یبار رفته بودم تالار وحدت. [یادش بخیر قبلنا چقدر بافرهنگ بودم:D] تماشای نمایش سقراط. طبقه دوم-سوم نشسته بودم. بازیگرا خیلی دور بودن. محو بازی زیبای فرهاد آییش بودم. داشتم به چشمام فشار می آوردم و با دقت تیاتر میدیدم. که یه لحظه احساس کردم جماعتی که اومدن چقدر بوی خوشی میدن. تیاتر بیخیال شدم. چشمامو بستم. فقط بو میکشیدم. چه لذتی داشت. بوی تو رو میدادن. بوی بهشت. بوی خدا..
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان ۱۴۰۱ساعت 20:11  توسط دیوی
|
ای عشق تو دلم سرشته؛ چون قند و شکر درون حلوا
خورشید و هزار همچو خورشید؛ در حسرت تُست ای معلا.. مولانا :)
داشتم درباره طرح تجاری یک دستگاه جدید ورزشی تحقیق میکردم که رسیدم به یک اصطلاحی به نام دابلیو-اِیچ-آر. Waist to Hip Ratio . به معنای نسبت اندازه کمر به لگن. خلاصش اینه که یکی از مرسومترین روشها برای تعیین تناسب اندام و سلامتیه. حالا جالب اینجاست شبیه همون اصطلاحی هست که حضرت در غزلهاش برای توصیف دلبرش میگه "میان موی"
دو چشمِ شوخِ تو برهم زده خَطا و حَبَش؛ به چینِ زلفِ تو ماچین و هند داده خراج
دهانِ شهدِ تو داده رواج آب خِضِر؛ لبِ چو قندِ تو بُرد از نباتِ مصر رواج
لبِ تو خضر و دهانِ تو آبِ حیوان است؛ قدِ تو سرو و میان موی و بَر، به هیئت عاج. حافظ

+از وقتی در تصویر هیکل گلابی خوب دقت کردم و عاج فیل دیدم، ساچمه هام ریخته :D قشنگ این تصویر پتانسیل تست کنکوری داره. مثلا سوال میدن با توجه به این بیت حافظ، در کدام هیئت عاج را مشاهده میکنید. گزینه یک-سیب، دو-آوو، سه-گلابی، چهار-همه موارد :)) همینطور اضافه کنم که از این سه میوه یاد شده در تصویر، بنده بیشتر شبیه خیارم :))
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۱ساعت 0:48  توسط دیوی
|
شب اطلاع دادند نیا. قرار بود کرج باشم. با همه تان لج باشم.
صبح رفتم ورزش. دویدم و دویدم به آنه ای نرسیدم.
رسیدم به نرمش. داشتم فکر کردم به خبرهای تلخ. به اینکه همه ی ما فالوده ها، آلوده ایم به خون همه آدمها. دستم را به کمر گذاشتم. خم شدم رو به عقب. آفتاب افتاد روی صورتم. چشمانم را بستم. دهانم را باز کردم نور بخورم..
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان ۱۴۰۱ساعت 10:28  توسط دیوی
|
مامور گفت برو شر نکن. به زور سوار شد. درب مترو سوت کشید و رفت که بسته شود ناگهان لبهایش را برد بیرون و داد زد خیلی عاشقالی. آمد ایستاد روبروی من. دستهایش میلرزید. پیرمردی کنارم کتاب میخواند. چشمانم را فرو بردم در جوهر کتابش. نوشته بود: "چه روزگار بی عشقی، چه بیهوده بر باد فریاد میزنیم.. "
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان ۱۴۰۱ساعت 21:46  توسط دیوی
|
ظهر بود. صدای بوق. دلم آشوب. روبروی دانشکده شلوغ. سلف مختلط. غذا کوبیده با دوغ.
بعد ناهار همگی اعتراض چسبیداهه، شعار، دست گیری، فحش، کیو کیو بنگ، شلیک پلاستیکی، گاز مشک آور، فرار
عصر شد دانشجویان نشسته، شعر خوانده، خسته بیداهه. چند استاد دلسوز از طبقات فرود آمداهه میان دلتنگی دانشجویان معترض نشستاهه.
حرف از اشتباهه به کار بردن فحش ناموسی در شعارها بوداهه. استاد خوش فکری گفتاهی: دادن فحش ناموسی به معنای خراب کردن خودمان هستاهی. راست گفتاهه ولی دانشجویان قابول نکرداهه. دیگری که یکی از این اساتید آقای خیلی دلبره دانشگاه بیداهه. گفت سن بیست و هفت سالگی در آمریکا که بوداهه، یکی از دوستانم به شوخی فحش ک داری به من داداهی. به اتاقم رفته و گریه کرداهه.
استادمان چه مودب و پاستوریزه بیداهه. عاشقش شداهه.
فارسی با هیندی کردی مختلطاهه هه ها ها داغان شداهی خدایا خودت اصلاحمان کرداهه هه ها ها
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان ۱۴۰۱ساعت 19:22  توسط دیوی
|
از بزرگترین لذتهای دنیا برای هر آدمی، خرجی دادن به والدینش هست.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان ۱۴۰۱ساعت 18:47  توسط دیوی
|

و ما کتابخانه ها را آفریدیم تا در آرامش بخوابید.. 

بیدار شو ای دیو بیچاره، رنجت را درک کن؛ آنه شو، دیوانه شو..
برچسبها:
دیونامه,
سوره آرامش,
آیه ی خواب
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان ۱۴۰۱ساعت 15:34  توسط دیوی
|
چطور یک لباس خیلی سرد توی کمد را می پوشی و تنت گرم میشود؛ سرگردانم در علم فیزیک، قربان نفس عشقت :)
ببین چه قشنگ گفته مولانا: اجزای ما بمرده در این گورهای تن، کو صُوَر عشق تا سر از این گور برکنیم. مِسی است؛ شهوت ما و اکسیر؛ نور عشق. از نور عشق، مس وجود ما، زر کنند. انصاف ده؛ که با نفس گرم تو، سردا جماعتی، که حدیث هنر کنند.
یجای دیگه غزل میگه: زاغان طبع را تو ز مردار روزه ده؛ تا طویان شوند و شکار شکر کنند.که منظورشو نفهمیدم. هر کی بلد بود بگه دو امتیاز مثبت بهش تعلق میگیره. با تشکر :D
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان ۱۴۰۱ساعت 11:45  توسط دیوی
|