نامه‌های زیبای دست‌نویس

دیوی در جستجوی آنه

عادات خوب و بد

 

"نماز و روزه، عادات خوبی را در فرد تقویت می‌کند چون صبح خیزی و زنده نگه داشتن یاد خدا و تعظیم کردن در برابر حق  و پاک نگه داشتن جسم و جامه و محل و دوری از تجاوز به مال و غیر و در روزه حاکمیت بر نفس و پرهیز از پرخوری و آگاهی از احوال گرسنگان و به رفع نیازهای آنان همت گماشتن و صدها خیر و برکت دیگر که بعضی در جهت ایجاد عادات خوب و بعضی در جهت معالجه‌ی عادات و گرایش‌های بیمارگونه است."

در صحبت قرآن - حسین الهی قمشه ای  

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 13:29  توسط دیوی  | 

تو خوشتر ز گل و تازه‌تر از نسرینی

گفتم خدایا شکرت. از سرم دود بلند شد. دیو چراغ جادوم بین خواب و بیداری نیمه های شب ظاهر شد. گفت سه تا هدف بگو با این شرایط که :

  1. دست یافتنی باشه
  2. تاریخ تعیین کن 
  3. و چند تا علت بگو چرا باید بهشون برسی؟

و یقین داشته باش با مدد الهی به اونها میرسی. گویی اجبار راه تازه ایست بر رستگاری ما تنبلها. گفتم:

  1. ساخت بازوی صنعتی یا ربات های کارگر  تا پایان شهریور 1400 به خاطر اینکه من باید صنعت را از نو جور دیگر دلخواهی بسازم- مفید باشم-بنظرم بهترین کاریست که میتوانم بکنم
  2. قبولی مکانیک ارشد شریف در کنکور 1400 تا از بهترین اساتید علم بیاموزم- شریفی نشده و ناکام از دنیا نروم- مسیر بهتریست برای ساختن آینده
  3. خوندن کتاب قرمز واژگان آکسفورد در تابستان 1399 برای قوی تر و باسواد تر شدن در زبان- استفاده از منابع خارجی- گرفتن مدرکهای بین المللی

دیو جادویی شنید و دود شد رفت آسمان تا برساند ما را به خواسته هامان. دعوت میکنم از شما عزیزانی که اینجارو میخونید تا همچین حرکتی بزنید. دیو چراغ جادوتون صدا بزنید. هدفها، تاریخ و علت انتخابشون رو بنویسید و جلوی چشمان قشنگتون بگذارید. امیدوارم که با انگیزه های بیشتری تلاش کنیم تا به زندگی زیباتری برسیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 2:11  توسط دیوی  | 

دزد دلبر

دیشب یک دزد دیدم. گردنش را تبر نمیزد. بازوهایی داشت به درشتی رونی کلمن که از یک تیشرت تنگ مشکی بیرون زده بود. شلوار شیش جیب سبز مغز پسته ای و البته کتونی زرنگی اش که مثل یک سس ویژه به ساندویچ پلا پل زندگی میبخشید. به قول شاعر هیچش به آدمی نمیمانست. ساعت دو سه شب بود. دیدم صدا می آید «بده من وگرنه میخورمت» این را دزد محترم به پاکبان جان که شبها خیابان را جارو میکند گفت. پاکبان بدون هیچ مقاومتی سلاحش را تقدیم کرد. دزد عزیز سریع و خیلی تمیز با صدای خش خش شروع کرد به شلیک کردن و کشتن آدمهای عاشقالی مثل من که داشتم از پشت پنجره تماشا میکردم. تمام محل را جارو کرد..

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 13:7  توسط دیوی  |