نامه‌های زیبای دست‌نویس

دیوی در جستجوی آنه

من از افسون چشمت مست و از بوی گیسویت

من همیشه توی مترو یا اتوبوس ماسک میزنم. یوقت فکر نکنید بخاطر ک مونا یا ک رونا یا این فولان یا آن فولان زا میزنم. نه جانم . یبار اومدم نزنم، داشتم از بوی خوش ملت خفه میشدم، میمردم.. :))

حالا جدای از شوخی یبار رفته بودم تالار وحدت. [یادش بخیر قبلنا چقدر بافرهنگ بودم:D] تماشای نمایش سقراط. طبقه دوم-سوم نشسته بودم. بازیگرا خیلی دور بودن. محو بازی زیبای فرهاد آییش بودم. داشتم به چشمام فشار می آوردم و با دقت تیاتر میدیدم. که یه لحظه احساس کردم جماعتی که اومدن چقدر بوی خوشی میدن. تیاتر بیخیال شدم. چشمامو بستم. فقط بو می‌کشیدم. چه لذتی داشت. بوی تو رو میدادن. بوی بهشت. بوی خدا..

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان ۱۴۰۱ساعت 20:11  توسط دیوی  |