قلقلکی
دلم را میشکست و میخندید و میگفت: آخی دلت شکست؛ یه لیوان چسب بخور. چون گوسپندی حس میکردم گرگی حمله کرده و دارد مرا خفه میکند. دارم تلف میشوم اما خوشحالم از مردن. از اینکه جای دندانهای تیزش مثل انگشتان سیم گون گوشتالوی لذت بخشی زیر گلویم را قلقلک میدهد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۸ساعت 1:56  توسط دیوی
|