عین
کنار ایستگاه صلواتی با چشمان خوشگلم به تو زل زده بودم زیبا. تو هم مشکی پوش بودی با چشمانی درشت و معصوم و اما بعد. آن شب آن جا بهترین و خوشمزه ترین جای عالم بود. هوا گرم بود و هندوانه میچسبید نخ سوزن صلواتی اش. قاچ قاچ هندوانهی مفت را هلف هلف نوش جان مینمودی. لبخندی به دست ریش کشاورزان میزدی و پوستش را شوت میکردی هر جا که دستت پا میداد. من، ممنون و مرسی و مچکرم را با کشیدن دو حرف -ما- تقدیمت میکردم چرا که گرسنه ای بودم بی درک و شـ ـعـ ـور انسانی که عاشق علف بودم و نیز پوست هندوانه. آخر من یک گاوم. عاشق تو
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۸ساعت 2:19  توسط دیوی
|