دزد دلبر
دیشب یک دزد دیدم. گردنش را تبر نمیزد. بازوهایی داشت به درشتی رونی کلمن که از یک تیشرت تنگ مشکی بیرون زده بود. شلوار شیش جیب سبز مغز پسته ای و البته کتونی زرنگی اش که مثل یک سس ویژه به ساندویچ پلا پل زندگی میبخشید. به قول شاعر هیچش به آدمی نمیمانست. ساعت دو سه شب بود. دیدم صدا می آید «بده من وگرنه میخورمت» این را دزد محترم به پاکبان جان که شبها خیابان را جارو میکند گفت. پاکبان بدون هیچ مقاومتی سلاحش را تقدیم کرد. دزد عزیز سریع و خیلی تمیز با صدای خش خش شروع کرد به شلیک کردن و کشتن آدمهای عاشقالی مثل من که داشتم از پشت پنجره تماشا میکردم. تمام محل را جارو کرد..
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 13:7  توسط دیوی
|